تبليغاتX
ناسپاس

ناسپاس

سلام ببخشید که خیلی وقته نیستم ولی حتما با دستایی پر مییام خومتتون!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 22:16  توسط سعید-ر  | 

سلام دوستان

ببخشید که من چند روزی نبودم . این امتحانات مگه می زاره آدم یه نفس راحت بکشه؟

امروز جلسه ای بود که تو اون آقای دکتر منادی سخنرانی داشتن جاتون خالی انگار ناهار هم دادن!!.البته من نرفته بودم چون امتحان داشتم ولی یکی از دوستان رفته بود و  خیلی های دیگه هم تو این مجلس  بودن مثل دکتر رضایی که رئیس دانشگاه خودمونه( امسال بعنوان برترین بسیجی استان معرفی شدن) .آقای دکتر منادی خیلی تلاش میکنه بره تو شورا شهر یا اگه اونم نشد مجلس ( البته یادمون باشه که درآمد شورا بطبع خیلی زیادتر از مجلسه و سریع الحصول هم هستش یعنی بعبارتی نقده).جمع جمع دانشگاه آزاد بود.و فقط دانشجو ها و استادان دانشگاه آزاد  بودن. چیزی که خیلی برا من عجیبه سخنرانی دکتر منادی هستش . این آقای دکتر گفتن که مردم از بی پولی دارن میمیرن و مثالهایی هم از بیمارستان امام و غیره آوردن و نکته ی جالبش اینجاس که آقای دکتر که خودش بعنوان دبیر منطقه ی ۲ دانشگاه آزاده گفتن " آقا این چه وضع شهریه های دانشگاه آزاده؟ شهریه ها زیادن" (من امیدوارم دکتر جاسبی اینارو نشنوه . )ولی کسی اونجا پیدا نشده بگه که آقای دکتر اگه شهریه ها زیاد نباشه اون وقت شما از کجا می خاین این همه پول رو بیارین و تو انتخابات ویا کارهای سیاسی دانشگاه آزاد خرج کنید؟؟؟

یه چیزه دیگه هستش که از اینا مهمتره. همین آقای دکتر منادی گفتن دانشجویان هحترم ما تو ولیعصر ستاد داریم حتما تشریف بیارین و همچنین متذکر شدن که ستاد دانشجویی ما مختلطه

واقعا وقتی آدم فکر میکنه اون وقت یادش میفته که این نسل ما چقدر بی شعوره که واسه یه مختلط بودن می خواد رای بده . واقعا اونی که همچین فکری کرده که با چندتا دختر خوشگل و یا برعکس با چندتا پسر خوشتبپ میتونه رای دانشجو ها رو بگیره از رویه چه حسابی این حرف رو زده؟ آیا واقعا ما اونقد ذلیل شدیم که با یه مختلط بودن رای بدیم؟ واقعا ما اینقدر بی ریشه  ایم؟ من نه بعنوان یه کسی که کار خبرنگاری می کنم نه! بلکه بعنوان یه دانشجو می خام بدونم ما جوونا چرا به خاطر یه چیزه بی ارزش اون هم همچین بی ارزشی مثل مختلط بودن  افکار خودمونو می فروشیم؟ می دونید اصلا من فکر می کنم ما فکری نداریم که بخایم بفروشیم!!!!

حق دارن به ما بگن نسل بی ریشه.حق دارن...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:40  توسط سعید-ر  | 

 

سلام دوستان نمی دونم چرا از این شعر مریم خوشم اوم و خواستم شما هم اون و بخونید

حالا که عادتم دادی به غصه های شاعری

زیر قرارات زدی و میگی دلت میخواد بری

حالا که دیگه دلمو نمیدمش دست کسی

میخوای بری یه جا دیگه به آرزوهات برسی

حالا که مردمم دیگه قصه ما رو میدونن

دلت میخواد بقیه ی قصه رو هرگز نخونن

حالا که من تنها شدم با عطر اون بوته ی یاس

از جون چشام چی میخوای دوست دارم یا التماس

حالا که من به خاطرت قید سفر هامو زدم

تو تازه یادت افتاده که حیفی چون خیلی بدم

حالا که لحظه های من به خاطرت هدر شدن

بهونه های رفتن و می زاریشون تقصیر  من

حالا که پاییزم می خواد بشینه پشت پنجره

بهتره هرکی نمیخواد بمونه خیلی زود بره

حالا که فال حافظم نکرده دیگه معجزه

بهتره بازنده بشه دلم تو این مبارزه

حالا که شرجیه هوا تو آسمون سرنوشت

حالا که دیگه نمیشه با همدیگه بریم بهشت

حالا که ثابت شده تو نموندی پای وعده ها

برو منم میگزرم از کرده ها و نکرده ها 

اما بدون اگر یه روز خوردی به یک صخره سرد

هر کاری دوست داری بکن ولی پیش من برنگرد

  مریم حیدرزاده

 

از وبلاگ آدم بزرگا چقدر عجیبن 

.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 18:14  توسط سعید-ر  | 

حسین کیست؟  خدای حسین کیست؟   دین خدای حسین چیست؟

حرفی که میخوام بزنم اصلا به دین و دینداری ربطی نداره. شما می تونید بعنوان یک انسان به خدا اعتقاد داشته باشید به رسولش اعتقاد داشته باشید  و تمام اعمال دینیتون رو انجام بدید و یا بر عکس شما نه به خدا و نه به دینش . نه هم به امامش حسین اعتقادی نداشته باشی و هر انسانی در مورد اهتقادات خودش مختار و آزاده و کسی هم نمی تونه اجبار کنه . خدا خودش تو قران میگه من هیچ کس را به خاطر اعمال دیگری سرزنش نمی کنم(سوره ی بقره) ولی  ای کاش ما بتونیم  انقدر شعور و فهم داشته باشیم که بتونیم به دیگران احترام بزاریم و به اعتقادات انسانهای همجوارمون . و ای کاش بتونیم عرف های جامعه رو بشناسیم و اونها رو  نه بخاطر خودمون بلکه بخاطر دیگران رعایت کنیم . ای کاش اونقدر خودپسند نباشیم که دیگران رو کوچک بشماریم  .

البته منظورم این نیست که آدمایی که بعضی از اصول رو رعایت نمی کنن کافرند . نه بخدا .چه میدانید شاید آنها از منو و شما هم هم دیندار ترند و نزدیکتر به خدا . و یادمان هم باشد آدمها همشه آنی نیستند که ادعا می کنن و یا به ظاهر نشان میدهند. 

        

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 15:56  توسط سعید-ر  | 

                                 

 

 

امروز می خام از خاطرات بچگی حسن آقای خودمون براتون بگم

حسن می گفت:

تو یکی از روزای سرد زمستون داشتم می رفتم مدرسه که دیدم باز جلوی مدرسه ایستاده و منو نگاه میکنه این دفعه دیگه حرفی نداشتم که براش بزنم . رفتم جلو و سلام دادم .

مثل همیشه شیلنگ تو دستش بود .

با اینکه همه ی بچه ها می گفتن آقای کاظمی آدم بدیه ولی من ازش  بدی ندیده بودم . لااقل تا حالا منو کتک نزده بود

این دفعه حرفی نزد حتی جواب سلام رو هم نداد گفت برو جلوی دفتر!

منم به چشماش نگاهی کردم و رفتم

جلوی دفتر که ایستاده بودم اومد و گفت چرا دیر می کنی ؟

-        آقا  کاری پیش اومد  !!!

- فردا به بابات بگو بیاد   . کارش دارم

فرداش  که با بابا رفتمو, آقای مدیر گفت پسرم چرا دیر می کنی؟

حتما از خواب دیر بیدار می شی؟ !

بابا: نه آقای مدیر از همه زودتر پا می شه اصلا ادمی خوابکی نیست!

مدیر یه نگاه سنگینی کرد و گفت پس چرا دیر می کنی حسن آقا؟

دقیقا تو این زمان بود که بابا وارد صحبت شد و گفت آقای مدیر من از طرف حسن قول می دم که دیگه دیر نکنه

و مدیر هم دفتره همیشگیش رو باز کرد تا بابا امضاش کنه و بعد هم گفت از انضباط دو نمره کسر شد

 فرداش وقتی داشتم می رفتم مدرسه دوباره ناظم جلوی در ایستاده بود  .

این دفعه  بر خلاف انتظارم چیزی نگفت  و با چشماش اشاره کرد که بروسره کلاس

و من همچنان بحت زده بودم و حیران

 روزه بعد دوباره  دیر کرده بودم و انتظاره یه کتک مفصل از ناظم رو داشتم , ولی وقتی جلوی مدرسه رسیدم دیدم کسی نیست

همون روز وقتی می خواستم از مدرسه بیرون بیام ناظم جلومو گرفت و گفت بیا باهم  بریم اداره ی بابات وقتی رسیدیم اداره گفت تو برو من با بابات  کار دارم و من رفتم ...

آقای ناظم که وارد اداره   می شه می ره با بابا صحبت میکنه و میگه میدونی حسن چرا دیر میکنه؟

و بابا میگه نه!

- حسن هر روز صبح میره  گلفروشی و یه شاخه گل می خره و میبره قبرستون و سر یه  قبر که روش نوشته

جوان ناکام خانوم ( ... ) گریه می کنه و میاد ! فکر کنم خواهرشه  آره؟

و بابای حسن میگه وای بر  حسن که هنوز اون دختر رو که تو تصادف ... من فکر میکردم که فراموش شده ولی ...

 

و شروع می کنه به گریه کردن .

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 14:50  توسط سعید-ر  | 

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

ستار گلمکانی صاحب بزرگترین

بنگاه ملک و  ماشین شهر

۱ماه تکیه راه می اندازد

 و خودش در روز تاسوعا

 سر مردم گل می مالد

و ۱۱ ماه هم سرشان شیره!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

قدرت سامورایی!

شب ها در تکیه لخت می شود

و میانداری می کند

و روزها  مردم را لخت می کند

و زورگیری ...!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار

را از بساطش جمع می کند

وآخرین ورژن! پوسترهای علی اکبر  (ع) 

 و حضرت عباس (ع)

را در بساطش پهن ...!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

آقای صولتی

تا پایان اربعین تمام پاساژش

را سیاه می کند

و تا آخر سال هم مشتری هایش را!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

قادر روزهای تاسوعا و عاشورا

قمه می زند و علم می کشد

ولی در ماه رمضان

سیگار ازلبش نمی افتد!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

سیامک  چشم چران!

که پاتوقش همیشه خدا

نزدیک مدارس دخترانه است

در دسته جات عزاداری

 اسفند دود می کند!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

نیما پشت ماکسیمایش می نویسد

"من سگ کوی حسینم"

ولی هیچ وقت از چارلی!

سگ ۱۱ماهه اش دور نمی شود!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

حاج مجید مداح معروف شهر

بابت ۷ ساعت مداحی

حقوق ۵۰ روز

یک کارگر را می گیرد!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

جباری رییس شرکت

 لبنیات شیر تو شیر!

۳۰شب شیر صلواتی

به خلق خدا می دهد

و ۳۳۵ روزهم

 با اضافه کردن آب

شیرشان را می دوشد!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

به جای آنکه ما 

بر مصیبت مولا بگرییم

مولا بر مصیبت ما می گرید!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است 

چون وقتی محرم می آید...

حاج آقا کلامی

۹شب مردم را به تقوی دعوت می کند

ولی در شب دهم

 سر زود پایین آمدن از منبر

با هیت امنا دعوی می کند!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

هیت امنای مسجد ...علیه السلام!

درست وقت اذان ظهر عاشورا

اطعام عزاداران را شروع می کنند

و بعد از آن با انرژی و فلوت!

سینه می زنند و گریه می کنند !

حسین (ع)  هنوز مظلوم است 

چون وقتی محرم می آید...

کل یوم عاشورا

یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه

کل ارض کربلا

یعنی...چند مسجد و چند تکیه !

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی خورشید

  عصر عاشورا غروب کرد

او هم می رود

تا سال بعد !

تا یاد بعد!

برگرفته از وبلاگ آقای صارمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 18:34  توسط سعید-ر  | 

           زمستان

  • سلام دوستان
  • زمستون امسال بد جوری سرده و تو خیلی از شهر های آذربایجانه عزیزیمون گاز قطع شده
  • فقط خواستم بگم با یه کم صرفه جویی یاده اون بچه های قشنگ و ساده ی روستایی که الان دارن از سرما زیر لحاف کهنشون . . .
  • ما خیلی ناسپاسیم!!! فقط همین! 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:19  توسط سعید-ر  | 

           تنها

سلام

حسن امروز منو خراب کرد تا می تونستم گریه کردم ...

 

یادتون هست که حسن عاشق یه مجسمه ی  فرشته شده بود و نتونسته بود فرشته رو بخره و ...

همون حسن که به پیشنهاد باباش برگشته بود به دهشون

نمی دونم چی شده بود که باهام تماس گرفت

 

- این تمومه مکالمات من با حسنه ...

 

-حسن چی شده چرا  گریه می کنی مگه خدایی نکرده برا آقاجونت مشکلی پبش اومده؟

-نه

- حسن تورو خدا بگو من اینجا مردم
- سعید یادته فرشته؟

- آره. ولی اون که سالمه من که گفتم اون روز جلوی مغازه دیدمش .

    حسن در حالی که هق هق  گریه هاش داشت واقعا عذابم می داد گفت

- سعید به خدا ایمان داری؟

-  حسن این حرفا یعنی چی؟

- گفت اون خدایی که تو بهش اعتقاد داری وقتی بنده هاش رو میکشه چی کار می کنه؟

من که از این حرف ها ی حسن سردر نمی آوردم گفتم حسن من اینجا مردَم  د ِِِِِ زود باش بگو ببینم چی شده؟

در حالی که یه خورده که ا ز صدای گریهاش کم شده بود گفت

تو بگو چی کار میکنه تا بگم!؟

- خوب می بردشون بهشت البته اگه تو این دنیا خوب باشن وگرنه می برشون جهنم!

-جهنم و بهشت کجاست/؟

- حسن حالت خوبه؟

- خره بی شعور بهت می گم فقط به من جواب بده.

من که از عصبانی شدن حسن هم متعجب شده بودم و هم عصبانی گفتم

-من چه بدونم؟ اون دنیا !

دقیقا با تموم شدن صدای من حسن فریاد کشید و این دفعه بلند تر از قبل گریه کرد

و من ساکت بودم

ادامه داد و گفت

 

- اون منو کشت ولی تو این دنیا رَهام کرد, 

 

من که فهمیدم باز چشمه ی حسن آباده ما  از کجا آب می خوره گفتم حسن به خدا از سن و ساله تو بعیده مگه تو همون بچه ای که الان بخوایی این حرف ها رو بزنی؟ منو تو بار ها این مسئله رو باهم صحبت کردیم دیگه این حرفا معنی نداره ...

و حسن که با گفتن درداش یه کم سبک شده بود گفت

-خدایی که من می پرستمش با  خدای شما یه کم فرق میکنه ,اون اعمال منو نمی بینه ,اون با اینکه خداست ولی اجازه ی پرستش نمی ده ,  خدای من دردشو داده و درمانشو با خودش برد

و دست آخر فریاد کشید که خدای من ظالمه

الان تنها صدایی که به گوشم میرسه بوق اِشغاله تلفنه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 22:0  توسط سعید-ر  | 

                                          

                                    

 

 

جاتون خالی یه بار که شب مثل همه ی جوونای بیکار این مملکت بی خوابی زده بود به سرمون و با مشهد حسن خودمون داشتیم  درد دل می کردیم و آرزوهای بچگی هامون رو  واسه هم میگفتیم.من میگفتم کاش من یه خونه داشتم که توش استخر داشت, کاش من یه ماشین آخرین سیستم داشتم ),و ای کاشهایی که هیچ وقت واقعیت نخواهند داشت)

در همین حال که آب از دهن پر برکت بنده داشت جاری می شد مشد حسن در حالی که چشماش پر شده بود و صداش گرفته, گفت:

- نمی دونم چرا همیشه دلم میخواست یدونه از اون ماشین تایپ ها رو داشته باشم از همون هایی که وقتی باهاش تایپ می کنی صداش آدمو کلافه می کنه

نمی دونم شاید تو اون اوایل فقط به خاطر تیپی که به آدم می ده و حسی که بوجود میاره دوسش داشتم

ولی الان که دارم خوب به اون ماشین تحریر نگاه می کنم می بینم واقعا ما انسانها چقدر شبیه این ماشین تحریرا هستیم .و اصلا هر ماشین تحریری یه  آدمه و هر آدمی یه ماشین تحریر!

-    من که این حرفای مشد حسن رو گذاشته بودم پای دهاتی بودنش,خواستم مثلا مشد حسن رو دست بندازم و گفتم : تو با این خوشگلیت تو با این خوشتیپیت می گی من شبیه یه ماشین تحریرم؟

-         مشد حسن یه خنده ای کرد و گفت :

ما انسانها با ماشین تحریرا یه خصلت مشترک  بسیار بزرگ داریم و اون هم اینکه هیچ کدومون نمی تونیم به عقب برگردیم ,ما آدما  هر عملی که انجام می دیم تو ورق زندگیمون نوشته می شه و دیگه نمی تونیم پاکشون کنیم .مثل همون ماشین تحریرا که هر چی تو اونا نوشته بشه دیگه پاک نمی شه  و البته فرقی نمی کنه چه درست و کامل  نوشته شده باشه  و چه اشتباه و ناقص , مهم اینکه پاک نمی شه

دقیقا تو این موقع بود که خواهر زادم صدام کرد و گفت انگار این وردی(((word) که رو سیستمت هست عیب پیدا کرده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 1:1  توسط سعید-ر  | 

همتون حسنی که جمعه ها میرفت مدرسه رو که یادتون  هست؟

حالا همون حسنی بزرگ شده و شده مشهدی حسن,و چون مشدی حسن ما سواد نداره منو مامورکرده تا هر چی اون بگه من بنویسم

این حسن ما پسر واقعا خوبییه ازقضا  چند وقته پیش که تازه  اومده بود شهر و هنوز هم هوای ده شون هم از سرش بیرون نرفته بود از جلوی مغازه ای رد می شد که چشمش می افته به یه مجسمه ای که  از طرح یه فرشته تقلید شده بود و  این حسن آقای ما بد جوری این مجسمه رو چشمش می گیره.قصه ی ما از اینجا شروع میشه که او مجسمه به مشد حسن ما یه چشمک هم می زنه و این مشد حسن از دنیا بی خبر می شه بت پرست , حالا این جوان مرتد دهاتی می خواد که بتی که دوسش داره بیاره و مال خودش کنه ولی وقتی که می ره با  اون مجسمه ساز که فرشته رو ساخته و از قضاهم صاحب مغازه هست انو میخوادطرف  میگه نه!

حسن خیلی پا پیچ اون مغازه دار می شه ولی افسوس که هر دفعه میشنوه نه ...

بیچاره حسن ما هر شب که میخواد بره و بخوابه یه زنگی به اون مغازه داه مکنه و میگه لاقل ولش کن بیاد تو خواب ببینمش ....!!!

ولی افسوس که باز میشنوه نه ! و حسن با چشمای گریون می ره می خوابه و حتی دریغ از یه خواب قشنگ.

خلاصله سرتون رو درد نیارم حسن ما بد جوری از دنیا سیر میشه و به باباش نامه مینویسه و از خودش و باباش گلایه می کنه و بابا که می بینه نه انگار حسن بد جوری اوضاش به هم ریخته در جوابش مینویسه زود بیا ده کارت دارم..

و حسن که پسر سر به زیری هستش میره ده

و تو ده و کارایی میکنه و حرف ایی می زنه که بدن تو پیست های بدی براتون می نویسم

تا یادم نرفته براتون بگم که انگار اون فرشته حسنو هنوز یادش هست چون دیروز که من دیدمش به من گفت حسن رفته ؟؟ یا هنوز تو شهر ماست؟

همین این یه سوال نشون میده که حسن ناسپاس نبوده

 

ازاین به بعد منتظر داستانهای مشد حسن ما باشید...

فعلا

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 1:26  توسط سعید-ر  |